طواف کعبه دل کن اگر دلی داری
دلست کعبه ی معنی،تو گِل چه پنداری
طواف کعبه دل کن اگر دلی داری
دلست کعبه ی معنی،تو گِل چه پنداری
تیتراژ سمت خدا
پروردگار...
روزی اهل روزگار، در این روز و هر روزگار
از جانب تو و به دست روزی رسان و روزی دهنده تو بوده است...
من، آدمی، روزی از تو می گیرم و شکرکرده و ناکرده روزگار می گذرانم
بی آنکه بیندیشم عظمت و قدرت و اقتدار ابدی تو را که این گونه ...
این گونه به قدرت و اقتدار این خلق بیشمار را به شماره و اندازه، بی کم و کاست روزی می دهی
و کم یا زیاد روزگار می گذرانند...
و خداوند! ای کاش علاوه بر این رزق و روزی حیات بخش و جان بخش
ذره ای از اندیشه و معرفت روزی ام باشد
هرچند که آن هم روزی ام کرده ای
و ای کاش آگاهی و درک آن رزقِ جانم شود
تا بیندیشم و شکر کنم بزرگی و عظمت تو را
که روزی رسانی و رزق دهی تنها یکی از هزار نشانه خداوندی وعظمت توست...
و پروردگار...
گاهی که اندکی معرفت و اندیشه می یابم
تا چشم باز کنم و قدرت و اقتدار تو را ببینم
باری بیشتر پی می برم به اندکی شکرم
در برابر بسیاری روزی و معرفت و اندیشه ودیگر نعمت هایت و
دیگر چه بخواهم آنگاه جز آنکه عفو و آمرزش روزی ام کنی
و ببخشایی مرا همیشه و همواره
خداوند نزدیکتر از...
در آیههاى 83 سورهى بقره ، 36 سورهى نساء ، 151 سورهى انعام و 23 سورهى اسراء در رابطه با احسان به والدین سفارش شده ، ولى در سورهى لقمان ، احسان به والدین به صورت وصیّت الهى مطرح شده است .
پیامبر اكرم صلى اللَّه علیه و آله فرمو د: بعد از نماز اوّل وقت ، كارى بهتر از احترام به والدین نیست .(میزان الحكمه)
در روزهاى پایانى عمر پیامبر كه حضرت در بستر بیمارى بودند ، به على (علیه السلام) فرمودند : به میان مردم برو و با صداى بلند بگو:
" لعنت خدا بر هر كس كه عاقّ والدین باشد ، لعنت خدا بر هر بردهاى كه از مولایش بگریزد و لعنت خدا بر كسى كه حقّ اجیر و كارگر را ندهد ."
حضرت على (علیه السلام) آمد و در میان مردم این جملات را گفت و برگشت . بعضى از اصحاب این پیام را ساده پنداشتند و پرسیدند : ما دربارهى احترام به والدین و مولا و اجیر قبلًا این گونه سخنان را شنیده بودیم ، این پیام تازهاى نبود كه پیامبر از بستر بیمارى براى ما بفرستد .
حضرت كه متوجّه شد مردم عمق پیام او را درك نكردهاند ، بار دیگر على (علیه السلام) را فرستاد و فرمود : به مردم بگو : " مُرادم از عاقّ والدین، عاق كردن رهبر آسمانى است . یا على ! من و تو پدر این امّت هستیم و كسى كه از ما اطاعت نكند ، عاقّ ما مىشود .
من و تو مولاى این مردم هستیم و كسانى كه از ما فرار كنند ، مورد قهر خداوند قرار می گیرند .
من و تو براى هدایت این مردم اجیر شدهایم و كسانى كه حقّ اجیر را ندهند ، مورد لعنت خدا هستند ."
در این ماجرا ملاحظه مىفرمایید كه گرچه احسان و اطاعت از والدین یك معناى معروف و رسمى دارد ، ولى در فرهنگ اسلام مسأله از این گستردهتر است.
وای بر من! وای برمن! وای برمن! ........
نقل از سایت تبیان بخش دین و اندیشه
نشسته ام ..... درون پرنده ای آهنین ..... آنگاه که چرخ هایش از سایش با زمین خلاص می شوند و پرنده اوجش را آغاز می کند! ... اندیشه ای از ذهنم می گذرد؛ مهربانا! مددی تا چون این پرنده اوج گیرد رو به بالا... پرنده کوچک قلب من نیز ...................... ابریست ضخیم و سیاه که پرنده گم می شود درونش! تنها چیزی که درون این قاب کوچک پنجره نمایان است گوشه ای از بال پرنده است!..... می اندیشم؛ قلب من نیز باید گم شود در خودش! ... خودش باشد و خودش تا در آن خلوت، راه رسیدن به تو را بیابد ...... تکانها شدید است، پرنده آرام و قرار ندارد ... و من در این اندیشه که برای کنده شدن از زمین و خلاصی از جاذبه های آن، مرا نیز تکانها باید تا فرو ریزم هر "سنگینی" که مرا به زمین می کشاند!!! ..... پرنده اوج گرفت و حال بر بالای دشتی از ابرهای ضخیم آرام یافته است، در دل این آسمان آبی زیبا و خوشرنگ! .... و مرا اندیشه و آرزوی آرام یافتن در آبی پاکت ای مهربانترین!..... پرنده چنان آرام بال گسترانیده در پهنه این آبی انگار نه این بوده که چندی قبل می لرزید چون گنجشکی که از چنگ عقابی تیز چنگال می گریزد ..... زل زده ام به گوشه این بال آهنین .... شاید در این اندیشه که بالهای قلبم را کجا جا گذاشته ام؟! در چنگ کدام عقاب زخمی و کم توان شده اند؟! چرا زخمهایش را مرهمی نمی گذارم برای صعود؟!!! چطور غافل شده ام از آرامشی که می توانم با تو داشت در این بالا! و ندارم!!!!.... همه حسرت است و آه ... و حالا شاید کمی فقط کمی می توانم درک کنم نام "یوم الحسرة" را برای آن روز نزدیک!!! ......می لرزم و می ترسم؛ ... از حسرت فرصت های از دست داده .... از حسرت غفلت و غفلت و غفلت ....
مهربانا! باز و من امید به لطف و احسان و فضل بی حد و حصرت !!!!
"ماه روشنی اش را، گرمی اش را، هستی اش را و هویتش را از خورشید می گیرد. ... و آنها که مرا به لقب قمر، مفتخر ساخته اند، نسبت میان ماه و خورشید را چه خوب می فهمیده اند!... من آمدم که عاشقی را به تجلی بنشینم. من آمدم که دوست داشتن را معنا کنم. اما آسمان عشق حسین، بلندتر از آن است که پرنده عاشقی چون من بتواند بر آستان عظمتش بال ارادت بساید.
بزرگترین موهبت خداوند متعال در حق من این است که به من رخصت داده تا حسین را دوست داشته باشم، عاشق حسین باشم وفدای حسین شوم. مگر چند نفر در عالم به این افتخار که من رسیده ام، نائل شده اند.... چه کسی می تواند ادعا کند که داشتن یک آینه تمام نما از خداوند را آرزو ندارد؟ ..... حسین آینه تمام نمای خداوند است و من همه عمر تاکنون کوشیده ام که آینه حسین بشوم.
از خودم هیچ نداشته باشم، هیچ نباشم. از خودم خالی شوم و سرشار از حسین. از خودم تهی شوم و لبریز از حسین. فدایی حسین شوم. فنا در حسین شوم و آنچنان شوم که در آینه نیز جز حسین نبینم....."*
السلام علیک ایها عبد الصالح المطیع لله و لرسوله و لامیرالمومنین و الحسن و الحسین....
این جملات زیارتنامه ات بیش از بقیه با دلم بازی کردند.... مشعوفم از دیدن بارگاهت با چشمان سر! حال که دعوتم کردی ای شاه ادب کمکم کن تا من نیز مطیع باشم امامم را ... مطیع باشم رسولم را ... مطیع باشم خدایم را ... هنوز چشمانم از بارقه های پرنور ضریحت گرم بودند و من دلتنگ دیدن دوباره ات... نیامده دلتنگ برگشتن بودم ... کجاست آن وادی مقدسی که مدفن شما عزیزان زهرا شده ؟!!!
* از کتاب سقای آب و ادب سید مهدی شجاعی
خسته ام، خسته کار .... آرام آرم قدم برمی دارم در راه بازگشت ..... نگاهم از لابلای شاخ و برگ این درختچه های جنوبی می دود به آسمان ... این سرخی آسمان است که می کشدش به دنبال ... چقدر سرخ شده از جدایی خورشید!.... اندیشه ام می دود پی دردانه رسول مهربانی و .... آن غروب ِ جسمانی ِ آسمانی اش ....حتما سرختر بوده آن روز از این سرخی ِ مکرر هر روز ....چرا که غروب ِ ظاهری آن عزیز ِ دو عالم همراه شد با طلوع دوباره کاملترین دینت ای مهربانترین!....
کاش من ِ خسته؛ خسته از زورآزمایی با نفس خویش، نفسی که آنقدر در تغذیه اش کوشیده ام که حال حریف قَدَریست برای من ِ نحیف ِ بیچاره!!!.... آمده با هزار و چهار صد سال تأخیر قدم بردارم در راه بازگشت، بازگشت به اصل وجود خویش ....
کاش یادم نرود حضور در محضرت را .... کاش آماده باشم برای امتحانات مکرر خود نسبت به راهبر عصرم .... این روزها که روایت آن سرخترین روز تاریخ بازخوانی می شود می ترسم و می لرزم که... مبادا راه ببندم برمنتقم ِ دردانه رسول مهربانی .... وای برمن! ... گمگشته ام لابلای شاخ و برگ دنیا.... من ِ آسمانی ام کجاست تا بدوم از پی اش؟!!!!...... آری خسته ام، خسته و وامانده در مقابل این حریف قدر؛ نفس خویش ... اما!.... مهربانا! قدرت تو کجا و این ذلیل کجا؟ .... دست یاری ام می دهی آیا؟...
تیتراژ سمت خدا
از خدا یک کمی وقت خواست
وای ای داد بیداد
دیدی آخر خدا مهلتش داد
*
آمد و توی قلبت قدم زد
هر کجا پا گذاشت
تکه ای از جهنم رقم زد
*
او قسم خورد و گفت
آبروی تو را می برد
توی بازار دنیا
مفت قلب تو را می خرد
*
آمد دور روح تو پیچید
بعد با قیچی تیز نامریی اش
پیش از آنکه بفهمی
بالهای تو را چید
*
آمد و با خودش
کیسه ای سنگ داشت
توی یک چشم بر هم زدن
جای قلبت
قلوه سنگی گذاشت
قلوه سنگی به اسم غرور
بعد از آن ریخت پرهای نور
وشدی کم کم از آسمان دور دور
*
برد شیطان دلت را کجا، کو؟
قلب تو آن کلید خدا ، کو؟
*
ای عزیز خداوند
پیش از آنکه درآسمان را ببندند
پیش از آنکه بمانی
توی این راههای به این دور و دیری
کاش برخیزی و با دلیری
قلب خود را از او پس بگیری.
عرفان نظرآهاری