تبليغاتX
یک بیشه اندیشه

آخرین بارقه های خورشید صورتم را می نوازد چه حس زیبائیست؛ گرما در میان سرمای پائیزی.... خورشید ِ امروز رو به غروب است و من... می اندیشم... هر لحظه ممکن است خورشید زندگانی من نیز افول کند!... .... رفته رفته روشنایی روز کوچ می کند تا ... فردا؟!.... و این سیاهی شب است که هجوم آورده بر زمین ... و باز اندیشه ای می ربایدم... پناه می برم به تو ای مهربانترین... آنگاه که مرا در خانه ابدیم تنها رها می کنند و ذره ذره، خاک ِ سرد هجوم می آورد برای تاراج روشنایی و ... محو می شود همه ی ظاهر و هویدا می شود حقیقت و همه ی باطن... من می مانم و و سیاهی و وحشت شب ِ ... چه فریادرسی دارم غیر تو ... و آن دردانه ات که به هجرت سرخش نزدیک می شویم این روزها... هم او که شناختش، باورش و باریدن برای مظلومیتش را بهانه کردی برای بخشش ِ من، منی که رویم سیاهتر از پیراهنیست که این روزها به نشانه محبتش به تن می بینم... آرزوی محالیست حس گرمای خورشید وجودش در آن سرمای زمستانی تنهایی و بیچارگی؟!......... اگر تو نبودی و غیر تو بود ، آیا مرا دوباره و دوباره، پس از بارها نمک نشناسی، پس از مکرر ناسپاسی ها، باز به این میهمانی پر برکت راه می دادند؟... سپاس که تویی و مهربانی بی نظیرت!...

پی نوشت:
این قسمت از پست اخیر "برای خاطر آیه ها" به جانم آتش زد و بارشم آغاز:

.... بر زمین که افتاد، بر بالین او هم حاضر شدید – مثل همه شهدا – و بلند گریستید، یادتان به جمله های آخرش افتاده بود؟ برسر و صورتش دست کشیدید و دعایش کردید: اللهم بیٌض وجهه و طیٌب ریحه و احشره مع محمد و آل محمد. حالا حسرتِ آن دعا برای من مانده بعدِ چهارده قرن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 16:20  توسط مهربان  | 


جوان از زمان بیمناک بود؛ از عبور بی محابا و گذر شتابناکش.
می گفت: دستهای زمان از توفان است، می آید و می گذرد و همه چیز را در می نوردد. نشان همه چیز را پاک می کند و ردّ همه چیز را می روبد. کاش اما نشانی بود و ردّی که به هیچ باد و بورانی زدوده نمی شد و هیچ توفانی را یارای او نبود.
جوانمرد گفت: بنویس، بنویس، بنویس.
جوان گفت: با چه بنویسم و بر چی بنویسم که بماند؟
جوانمرد گفت: بر هر چیز می توان نوشت الّا بر آب. اما تو بر آب بنویس، بر آب بنویس و با خون خویش. این یادگاری است که تنها عاشقان و مستان و سوختگان می گذارند.
و در جهان تنها همین نشان می ماند.

                                       عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 20:56  توسط مهربان  | 


بغلدستی ام را می نگرم....از لحظه نشستنم حتی رو نکرد ببیند چه کسی کنارش نشست.... گوشه کیفش پاره است؛ خیلی کم، اما من می بینم و ... بعد صورتش با آن آرایش تند و موهای تازه "های لایت" شده اش و ... بعد می اندیشم با هزینه ای که صرف آرایشش کرده می توانست چندین کیف بخرد! و ... بعد اندیشه ای که این روزها بسیار با آن کلنجار می روم؛ چرا نشانه هایی از تو داشتن اینقدر مساله ساز است؟ چرا اجرای اوامرت اینقدر گران شده؟.... هیچگاه نفهمیدم چرا دیگران اینقدر تمایل دارند برای به نمایش گذاشتن خود!... از خودم خجالت می کشم... آیا من حق قضاوت در مورد دیگران را دارم؟!... باز بغلدستی ام را نگاه می کنم؛ او نیز در جستجوی زیبایی است و زیبا کردن خود ... فقط ، به گمانم، راه را اشتباه رفته! ... من زیبایی را در درون می جویم و او در برون... حق با کیست؟... آخر هرچه به خود می نگرم، همه کژی می بینم و نازیبایی! چیزی که باید شرمنده اش بود!.... پس چه جای جلب توجه آنهم با صرف هزینه های هنگفت؟!.... پناه می برم به تو ای زیباترین مهربان!....

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 15:2  توسط مهربان  | 


ساعت 5 بعد از ظهر است و باز عروجی زمینی!!!  ... دقایقی است که آفتاب غروب کرده... از این بالا که می نگرم زمین و هرچه در آن است سیاه می نماید ... در امتداد افق خطی گسترده شده سرخ فام، هرچه نگاهم بالاتر می رود به زردی می گراید سرخیش! و ... بعد کم کم این زردی به آبی آسمانیت بدل می شود و ... من محو این منظره! زیبائیش چشم ها را می نوازد ... این زیبائی فقط و فقط می تواند حاصل دست تو باشد، چقدر باید زیبا باشی تا بتوانی چنین زیبائی  را خلق نمایی و  روح بخشی کنی!... کاش مرا توان دیدنت بود ... آهی از درون پاسخ این آرزوی محال! که آنگاه که موسی(ع) را توان دیدنت نبود من که باشم که ... اما این لحظه شاید بیش از همیشه درک می کنم خواسته موسی(ع) را... اما خوب که می اندیشم می بینم که ... من می بینمت ... به آسمان که می نگرم، به دریا که می نگرم، به کوه که می نگرم،... حتی به قول ساز خدا به خطهای انگشتان دستم که می نگرم... همه و همه ردپای توست و در پس همه وجود توست و زیبائی بی بدیلت... اگر به ندیدن خود عادت کنم!!!

به پائین که می نگرم فقط سیاهی است، اما آن بالا زلال آبی و مرز این دو سرخی آتشین... مهربانا! به خود که می نگرم غرق سیاهی ام، سیاهی غرق شدن در خود! مهربانا! آتش عشقت را در وجودم شعله ور گردان تا از این مرز سرخ بگذرم و به پاکی زلالت برسم... مهربانا! تو را همه جا می توان یافت؛ فقط دیده بینا می خواهد! عطایش کن! همواره شنیده ام که نابرده رنج گنج میسر نمی شود ... و من چه گنج گرانبهایی می طلبم بی درک رنج!!!...

حالِ دلم می دانی... مدتیست برکه دل راکد گشته... جویباری که دلم را به دریای بی انتهای وجودت وصل می کرد، خشکیده گویا!... تمام هراسم از مرداب شدن است و رنگ مرداب گرفتن... ای بهترینی که صدایم می شنوی بی آنکه بلند شود،همینگونه که می نویسم،...امید... آنقدر بد نکرده باشم که رهایم کرده باشی که من محتاج مهربانیت هستم ای مهربانترین فریادرس!

محو این منظره چشم نوازم و ... می اندیشم این لحظات، لحظات صحبت با توست!... و بعد این اندیشه که دلیل این انتخاب چیست؟! چرا از 24 ساعت... لحظات خاصی را برای گفتگو برگزیده ای؟... چه حکمتی است در این انتخاب و ... چه لحظات نابی انتخاب شده!... و بعد یاد حرفهایت می افتم که بارها و بارها گفته ای... و در اینها نشانه هایی است برای اندیشمندان... برای عاقلان ... برای متفکران ... برای عالمان... برای... کاش من هم باشم یکی از این متفکران!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 9:7  توسط مهربان  | 


با همه بي سر و سامانيم
باز به دنبال پريشانيم
طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
در پي ويران شدن آنيم
آمده ام بلکه نگاهم کني
عاشق آن لحظه طوفانيم
دل خوش گرماي کسي نيستم
آمده ام تا تو بسوزانيم
آمده ام يا عطش سالها
تا تو کمي عشق بنوشانيم
ماهي برگشته ز دريا شدم
تا تو بگيري و بميرانيم
خوب ترين حادثه مي دانمت
خوب ترين حادثه مي دانيم
حرف بزن ابر مرا باز کن
دير زمانيست که بارانيم
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه يک صحبت طولانيم
ها به کجا می کشیم خوب من
ها نکشانی به پشیمانیم!
حرف بزن ابر مرا باز کن
 دیر زمانیست که بارانیم...!

                                         محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 13:11  توسط مهربان  | 


یا علی ذاتت ثبوت "قل هو والله احد"

نام تو نقش نگین امر "الله الصمد
"

"لم یلد" از مادر گیتی و "لم یولد" چو تو

"لم یکن" بعد از نبی مثلت "له کفواْ احد"


٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

الحمد الله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی ابن ابیطالب ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 1:4  توسط مهربان  | 


 صورت خیسم را با حوله خشک می کنم و مطابق معمول مشغول تماشای چهره خودم در آینه... ناگاه متوجه می شوم که هر روز مدتها را به تماشای خود در آینه صرف می کنم؛ ... پس از بیدار شدن، قبل از حاضر شدن سر میز صبحانه، موقع آماده شدن برای کار و بیرون رفتن و .... تقریبا تمام مدت مشغول خودم هستم و محو تماشای خود .... می اندیشم که با چه وسواسی صورت خود را می کاوم تا مبادا لکه ای، جوشی، چروکی و ... در گوشه ای عرض اندام کند!!! با چه دقتی لباسها را انتخاب می کنم تا مبادا ظاهرم آراسته و زیبا نباشد!!! با ....  
یکباره یاد شب ورودمان به حریم امنت می افتم... وقتی به هتل رسیدیم و اتاق ها تعیین شد و ...خواستیم وارد آسانسور شویم، دیدیم آینه ها پوشانده اند... آخر ما لباس سپیدی به تن داشتیم که نشان از "آری" گفتن به تو بود ... و لازمه این آری گفتن "نه" گفتن به خود! و ندیدن خود و مشغول نشدن به خود و ... و حالا و این لحظه خوب می فهمم که این "خود دیدن"ها چقدر مرا از تو دور می کند!... دائم خود را به یاد می آورم و از تو غافل می شوم! ... به خود می نگرم و می اندیشم سیرت پشت این صورت چه شکلی است؟! آیا با "توجه و ایمان" به تو ای مهربانترین، در مقابل پرتوهای مضر وسوسهای اهریمنی مصونش کرده ام؟! آیا با "نیایش و دعا" نرمی و طراوتش بخشیده ام؟!....  چقدر در فکر زدودن لک های معصیت، جوش های چرکین گناه و چروک های دوری از "اصل خویش" از رخش هستم، چه ها بر سر آن سپیدی و پاکی و معصومیتی که هدیه ام بود و امانتی، آورده ام؟!... برای آراستنش چقدر هزینه می کنم؟!.... چگونه است که برای آراستن چهره "برون" خود "وقت"ها و " سرمایه"ها صرف می کنم و این روزها حتی حاضر به خطر کردن و زیر تیغ جراحی رفتنم!!! ... اما برای زیبایی صورت "درون" کوچکترین تلاشی نمی کنم!... امان از روزی که این چهره فرو ریزد و  آن چهره عیان!............. باید بکاهم دفعات رجوع به آینه را و بگردم و بیابم آینه فراموش شده دل را!... بیفزایم رجوع به خود و آینه دل!....
خسران دائم یعنی همین! واگذاری به خود!.... همین چند مدت پیش بود که آنجا بودم؛ کنار خانه ساده اما زیبایت، در آن حریم امن.... چقدر دلم آرام بود آنجا و... حال چه زنگارها که نگرفته این آینه!..... برای دیدنت نیازش دارم... باید پاکش کنم، باید!... یاد عرفه ای که تازه گذشته می افتم:... مهربانا! مرا از خودت ترسان کن گویا تو را می بینم... خوشبختم کن به تقوای خود و بدبختم مگردان به نافرمانیت... مرا پیش خودم خوار کن و ...به دانشم گرفتار مکن...ای که بر سر هر کس آن آوری که کرده است ... ای که اندک تو را شکر کرده ام و محرومم نکردی... بزرگ شد خطایم و رسوایم نکردی... دیدی در گناهم و معروفم نکردی....... مهربانا! مرا از حضیض معصیت به اوج طاعت رهنمون باش!... و یاد ابراهیم ابن ادهم* می افتم و این سخن ..."چون تو عمل نکنی به آنچه دانی، چگونه می طلبی آنچه نمی دانی؟!"

* از بزرگانی که در تذکرة الاولیا از آنها یاد شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 10:7  توسط مهربان  | 


نشسته ام تنها.... موسیقی "کیف انگلیسی" را گوش می کنم و .... زیباتر از آن، موسیقی فرود دانه های زلال باران است که در حال پخش است از دل آسمان!... چه خوب که کولری هست و کانال کولری تا نوای روح افزای بارش باران را به گوشم برساند در این خانه های روی هم ِ بدون شیروانی!.... چه زیباست این صدا، نوای بارش، آوای مهربانی و رحمت.... چه دلنشین است صدای این فراز و فرودها؛ فراز راز و نیازهای بندگانت و فرود رحمت بی دریغ تو .... و من مست می شوم روزهای بارانی.... کنون درهای آسمانت بازند و ... صدایم را بی واسطه می شنوی ... چه می گویم ... چه بر سر خود آوردم که تو که از رگ گردن به من نزدیکتری صدایم را نشنوی!!! یا واسطه ای لازم باشد برای رساندنش به .....

کتابی می خواندم که نویسنده غیر مسلمانش از تجربه اش در درک وجود فرشتگان و راهنمایان معنوی نوشته بود و سخنان آنان .... در بخشی از آن آمده که... " اگر شما انسانها فقط برای یک دم می فهمیدید که تا چه حد در نظر ما زیبائید و از اینکه سعی می کنید انسان بهتری باشید و رشد معنوی کنید تا چه حد به شما افتخار می کنیم، هرگز خود را مورد داوری قرار نمی دادید و احساس بازنده بودن نمی کردید ... ما دوستتان داریم ..." چه نوید بخش است خواندن این جملات با وجود اعتقادات ما .... دلم قرص می شود به این پشتوانه ها ... دلم گرم می شود به این حامیان و یاوران ...

پی نوشت: این دل نوشته مربوط به دو سه هفته پیش است که چند روزی بارید و سیاهی از رخ این شهر دود زده زدود و ... امروز که نَمی، زد یادآوری شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 21:25  توسط مهربان  | 

 
free counters